سکوت زبان فرشتگان است
نیکوسکاز تتراکیس
|
سکوت زبان فرشتگان است
نیکوسکاز تتراکیس + نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 و ساعت
3:5 |
ايام سوگواري سيد و سالار شهيدان بر عاشقان تسليت باد.
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در شنبه بیستم آذر 1389 و ساعت
19:53 |
گله دارم از تو و از این دل خراب من چرا هر کاری کنم بدی میشه جواب من من واسه با تو بودن خط کشیدم رو خواسته هام من می خوام تا همیشه تا همه جا باهات بیام تو می خوای فقط تو رو تو زندگیم داشته باشم اما من می خوام با تو رو همه چی نور بپا شم با چشای من می خوام تو همه چیزو ببینی اگه خوب بودم روزی پای بدیم هم بشینی اگه از درد دلم همش با تو حرف می زنم اونیکه با تو نفس! آروم میشه فقط منم نمی خوام درد دلامو بکوبی توی سرم نمی خوام ازم بخوای از پیش تو همش برم اگه تو آروم بشی زندگی خوب و رنگیه زندگی با گریه هات برام زندون سنگیه
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 و ساعت
14:45 |
یه روز از همین روزا روی شب پا میزارم توی قاب لحظه ها عکس فردا میزارم تا که خوب خوب بشه زخمای دلواپسی عشقو مرحم میکنم روی دلها میزارم تو وجود آدما حس آشنایی هست مثل حس" من و تو" اسمشو" ما" میزارم عزم آدما بلند ، روح آدما وسیع توی شعرم واسشون کوه و دریا میزارم توی بهت جاده ها هر جا که دیدنی نیست چشامو می بندم و جاش یه رویا میزارم من مسافر و غریب اما لبریز یقین میدونم تو راه عشق همه رو جا میزارم
بهمنی
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 و ساعت
14:34 |
پاراگرافی از کتاب کم نظیر " دیو در تن" اثر نویسنده شهیر و جوان مرگ فرانسوی"رمون رادیگه"
باید قبول کرد که اگر قلب دلایلی دارد که عقل از شناختن آن عاجز است برای این است که عقل کمتر از قلب عاقل است.
شاید همه ما<<خود شیفتگانی>> هستیم که تنها تصویر خودمان را دوست می داریم یا از آن تنفر داریم درحالیکه تصویر دیگران برایمان بی تفاوت است.
همین غریزه شباهت است که در برابر یک منظره؛ یک زن؛ یک شعر به ما دستور << ایست>> می دهد. درحالیکه می توانیم مناظر دیگر٬ زنهای دیگر و اشعار دیگری را بدون احساس این تکان تحسین کنیم.
غریزه شباهت تنها خط مشی است که ساختگی نیست. ولی در اجتماع، تنها ذهنهای خشن و ناپرورده با پیروی از نمونه های خاص، به نظر می رسد که بر خلاف اصول اخلاقی کاری نمی کنند. از این روست که بعضی از مردها در پسندیدن زنهای <<موبور>> اصرار می ورزند در حالیکه اغلب غافلند که عمیقترین شباهتها پنهانترین آنهاست".
رمون رادیگه
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت
19:30 |
امشب هم منتظر بر هم بستن پلکهایت می مانم پرده ی چشمهایت را کشیده ای؟ *کشیده ای پرده ی روز را؟ *کشیده ای پرده ی شب را؟ *دنیا را در ظلمات فرو برده ای؟ بیدار می مانم! برای شنیدن جمله ای که هر بار قبل از پا گذاشتن به رویاهایت می گفتی:
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در پنجشنبه دهم دی 1388 و ساعت
23:53 |
ای درخت معرفت جز شک و حیرت چیست بارت یا که من باری ندیدم غیر از این بر شاخسارت بر زمینت کشت و بردت سر به سوی آسمان ها باغبان شوخ چشم پیر و پنهان آبیارت یا بر آی از ریشه و چون من به خاک مرگ در شو تا نبینم سبز زین سان هم زمستان هم بهارت یا از آن سر شاخه های دور و پنهان از نظرها میوه ای دیگر فرو افکن برای خواستارت حاصلی جز حیرت و شک میوه ای جز شک و حیرت چیست جز این؟ نیست جز این؛ ای درخت پیر بارت عمر ها خوردی و بردی غیر از این باری ندادی حیف ،حیف از این همه رنج بشر در رهگذارت چند و چون فیلسوفان چون بر دیوار ندبه است پیرک چندی زنخزن ریش جنبان در کنارت ای کلاغ صبح های روشن و خاموش برفی خوشتر از هر فیلسوفی دوست دارم قار قارت چیستی و از کجایی ای گیاه ریشه در گم و ای بنفشه ی اطلسی دیگر شناسم من تبارت شهر افلاطون ابله دیده تا پس کوچه هایش گشته وز آن بازگشتم می کند شربش خمارت ما غلامانیم و شاعر در فنون جنگ ماهر سنگ چون اردنگ می سازیم ای ابله نثارت وعده های این همه نقل است عقل دیر باور شاخه ای از توست چون بپذیرد این شعر و شعارت پای پای و کور مالان من چو عمری خرج کردم زیر سرد بی مروت سایه ات یعنی حصارت چون گشودم چشم عبرت ناگهان دیدم که بی گه پرده ای برفینه پوشیده سرم یعنی غبارت من غبار گرد باد آسا بسی در دور و نزدیک دیده ام اما ندیدستم که آید زان سوارت سوی شهر خویش آیم باز و دیوار از هوایش زان که دیوار آهنین ملکی است هیچستان دیارش گلبن داوودی پاییز روشن خواهد و امید کای درخت معرفت جز شک و حیرت چیست بارت؟
مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت
19:21 |
فرا رسيدن ماه محرم ، ماه پيروزي خون بر شمشير را بر عاشقان آن حضرت تسليت عرض مي نمایم .
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت
11:41 |
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت
19:43 |
تو رو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته کدوم موج پریشونی تورو از ذهن من شسته؟ خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتا هه از اینجا که من ایستادم چقد تا آسمون راهه؟ من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یأ سی که تورو از خاطرم برده به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خوابو چرا گریم نمیگیره مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیذاره سر راه بهشت من درخت سیب میکاره
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت
23:49 |
همسایه ی تو هستم و همپای تو کس نیست امروز دلم جای تو و جای تو کس نیست در حال رسیدن که به سوی تو دوانم با من که دوانم بجز پای تو کس نیست آنکس که مرا خواند به سوی تو بیایم جز عزم تو و او و تمنای تو کس نیست نزدیکترم من به خدا و به خود خویش آنروز که جز من به تماشای تو کس نیست در صحن و سرایت نبود هیچ غریبی آنجا همه نزدیک و به پروای تو کس نیست فـــــــاش میگویند ت و فریــــــاد برآرند با غربت و با خود که به نجوای تو کس نیست
مشهد/فروردین 88
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت
17:30 |
مطالبی که برای اولین بار به حرم امام رضا{ع} رفتم( فروردین 88)نوشتم:
خودم را هیچ می پندارم مرا به خدا و خویش باز گردان طاقت سرگردانی ندارم. مگذار گم باشم در همه و هیچ! آنچنانم کن که خود را بازیابم! آنچنان که خود را به خدا و خود نزدیکتر بدانم! طاقت دوریم نیست،مگذار غریب باشم! ما را برای غربت نیافریده اند،ما را رسیدن به وجودی بی منتها غایت است. کاری کن! خودم را از تو میخواهم! نه !.... خودت را می خواهم،خدا را می خواهم همراه با خود ! توانی ده که آنچه را بد می پنداری به مردم بفهمانم خوبی اینگونه نیست !
غریبانه به سویت می آیم ،غربت را به همراه دارم.غریبت گفته اند، اما غریبان را پناهی ! پناهم ده ! آرامم کن ! ذره ای از آرامشت طوفانهای دنیا را به سکون وا میدارد. با دستانی پر می آیم ! مالامال از گناه سرشار از التماس. غریبم ! با خود آشنایم کن تا باران شوق دید نت غربتم را بشوید.غبار دوری از تو، از دیدن راه رسیدن به خوبیها محرومم کرده، این غبار را با قطره های ندامتم بزدا ! تا کنون راه رسیدن به سوی تو باز بود اما پای دویدن به کوی تو لرزان،نای کشیدن جسم تا سرایت نبوددر جان. می آیم اگر بگذاری.........روی دیدنت را ندارم... اما می آیم !
مسیر مشهد/فروردین ۸۸ + نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت
8:44 |
به باد سُست نهاد، اعتماد شاید کرد
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت
20:59 |
خداوندا:
بخشیده ا ی بر من آنچه را سزاواراست و بی شک بیش از آن را! بیراهه بسیار رفته ام که خود از دیدن آنها شرمسارم، پوشیده ای آنها را با پرده ی بخششت! پیش می برم عمر خود را با امید از درگاهت،پشت سر را ویران می بینم، آبادیم بخش! یاریت را باز می خواهم که خود تنها پیمودن این راه را نتوانم! از فروریختن ها، لغزیدن ها و سقوط ............
هراسانم، بالی برای پروازم بخش! تاریکی ها را بی چراغ راهت به نیستی سرانجام است، راه را روشنای راهنماییت می خواهم ، روشناییم بخش!
مرداد ماه ۸۸/پلدختر
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت
23:58 |
در تاريكي و ظلمت غاري دور، در دل كوههاي سياه و خاكستريسرزميني ناآشنا مردي در تنهايي خويش با معبودش نجوا ميكرد و عظمتش را ميستود، مردي از جنس خاك اما نشسته بر بال ملائك، كه اگر نبود وجودش،هرگز دنيا خلق نميشد! در سكوت و تنهايي، در نهايت هوشياري و در كمال ناباوري، به ناگاه صداي رسا و ملايم را در فضاي "حرا" شنيد:
تازه تر از نفس انس اگر حكم براند به سخن حاجت نيست غرض از هر دو جهان قامت بالاي تو بود كيستي اي كه مرا تازه تر از هر نفسي تو نبوغ ازلي، طيف خلايق ماتت چشم بد دور، عجب فتنه دوران شده اي امرت از روز ازل برهمگان واجب شد مست و شبگرد شدم كيست بگيرد مارا آن كه در مهد، تو را خواند زآياتي چند چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي چون كه جان مي دهد امروززتب كردن تو
ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت
15:5 |
شکوه سکوت را به ارزانی کلام
مفروش
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت
0:19 |
بسم الله الرحمن الرحیم
عجب تمثیلی است این كه علی مولود كعبه است . . . یعنی اینكه باطن قبله را در امام پیدا كن
از ذکر علی مدد گرفتیم آن چیز که میشود گرفتیم در بوته ی آزمایش عشق از نمره ی بیست صد گرفتیم محکوم به حبس عشق گشتیم حکم ازلی ابد گرفتیم
دیدیم که رایت علی سبز معجون هدایت علی سبز درچمبر آسمان آبی خورشید ولایت علی سبز از باده ی حق سیاه مستیم اما زحمایت علی سبز شیرین شکایت علی زرد فرهاد حکایت علی سبز دستار شهادت علی سرخ لبخند رضایت علی سبز در نامه ی ما سیاه رویان امضای عنایت علی سبز یا علی در بند دنیا نیستم بنده ی لبخند دنیا نیستم بنده ی آنم که لطفش دائم است با من و بی من به ذاتش قائم است دائم الوصلیم اما بی خبر در پی اصلیم اما بی خبر گفت پیغمبر که اتخال سرور فی قلوب المومنین اما به نور نور یعنی اتشار روشنی تا بساط ظلم را بر هم زنی هر که از سر سرور آگاه شد عشقبازان را چراغ راه شد گر چه تعلیمات مردم واجب است تزکیه قبل از تعلم واجب است تربیت یعنی که خود را ساختن بعد از آن بر دیگران پرداختن یک مسلمان آن زمان کامل شود که علوم وحی را عامل شود نص قرآن مبین جز وحی نیست آیه ای خالی زامر و نهی نیست با چراغ وحی بنگر راه را تا ببینی هر قدم الله را گر مسلمانی سر تسلیم کو سجده ای هم سنگ ابراهیم کو ساقی سرمست ما دیوانه نیست سرگذشت انبیاء افسانه نیست آنچه در دستور کار انبیاست جنگ با مکر و فریب اغنیاست چیست در انجیل و تورات و زبور آیه های نور و تسلیم وحضور جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست جز عبودیت رهی در پیش نیست خانقاه و مسجد ودیر و کنشت هر که را دیدم به دل بت می سرشت لیک در بتخانه دیدم بی عدد هر صنم سرگرم ذکر یا صمد یا صمد یعنی که ما را بشکنید پیکر ما را در آتش افکنید گر سبک گردیم در آتش چو دود میتوان تا مبداء خود پر گشود ای خدا ای مبداء و میعاد ما دست بگشا بهر استمداد ما ما اسیر دست قومی جاهلیم گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم ای هزاران شعله در تیغت نهان خیز و ما را از منیت وا رهان ای خدا ای مرجع کل امور باز گردان ده شبم درتور نور در شب اول وضو از خون کنم خبس را از جان خود بیرون کنم سر دهم تکبیر تکبیر جنون گویمت انا علیک الراجعون خانه ات آباد ویرانم مکن عاقبت از گوشه گیرانم مکن بنگر یک دم فراموشم کنی از بیان صدق خاموشم کنی ما قلمهاییم دردست ولی کز لب ما میچکد ذکر علی ذکر مولایم علی اعجاز کرد عقده ها را از زبانم باز کرد نام او سر حلقه ی ذکر من است کز فروغ او زبانم روشن است گر نباشد جذبه روشن نیستم این که غوغا میکند من نیستم من چو مجنونم که در لیلای خود نیستم در هستی مولای خود ذکر حق دل را تسلا می دهد آه مجنون بوی لیلا می دهد جان مجنون قصد لیلایی مکن جان یوسف را زلیخایی مکن
اگر خلق عالم علی را می شناختند ، دوستش میداشتند و اگر خلق عالم علی را دوست میداشتند ، جهنم آفریده نمیشد هر جا ز علي مدد گرفتيم خيريت بي عدد گرفتيم هر جا پي غير او پريديم خيري ز عروجمان نديديم هر جا به علي اميد بستيم از مهلکههاي راه رستيم هر جا که اميدمان جز او بود چون آب مضاف بر وضو بود هر جا که علي نگاهمان کرد سر زنده و رو به راهمان کرد مخفي خود از آن نگاه کرديم تا سر به دل گناه کرديم هر جا ز علي سوال کرديم از نفس سوال حال کرديم هر جا که علي جوابمان داد از دست خودش شرابمان داد هر جا که علي به ما نظر کرد شيطان ز فريب ما حذر کرد ما ليک ورا رها نکرديم يک عمر جز ادعا نکرديم هر جا ز علي طلب نموديم باب دگري به او گشوديم في الجمله علي جوابمان داد خيريت بي حسابمان داد ما چون به علي اميدواريم از مرگ غمي به دل نداريم هر کس به علي اميدوار است بر شانه ابرها سوار است هر کس پي جز علي قدم زد بد عاقبتي به خود رقم زد ما عبد ولايت علي ايم سرخوش ز عنايت علي ايم ما ريزهخوران خان اوييم ديري است که ميهمان اوييم جز آنچه علي دهد نپوشيم جز آنچه علي دهد ننوشيم پرداخته خرج خانهمان را داده همه آب و دانهمان را يک عمر به ما هر آنچه شد داد ما را به خودش نمود معتاد معتاد به دانه علي ايم مستاجر خانه علي ايم ما کفتر جلد بام اوئيم ماُوا به جز از نجف نجوئيم
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت
14:42 |
دل شیدای ما سخت گرفتار تو بود
نه گرفتار،که دیوانه و بیمار تو بود
گر چه از دیده نهان سیرت پاک تو و لیک
سر بدارت شده شیدای سر دار تو بود
دیده در هجر تو خونابه زمژگان می ریخت
هر دلی سوخته از آتش غمبار تو بود
تو و شبهای دراز و دل آکنده ز راز
عالمی بیخبر از عالم اسرار تو بود
زاهد از ساغر و پیمانه خبر هیچ نداشت
ورنه او نیز کنون همسفر و یار تو بود
راهیان ره میخانه تو را می خوانند
غافل از اینکه می اندر کف خمار تو بود
یوسفا خال لبت بر سر بازار چه کرد؟
که امید دل ما نقد خریدار تو بود
سید محمد طباطبایی
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت
10:40 |
زیر خاکستر ذهنم باقیست
آتشی سر کش و سوزنده هنوز یادگاریست ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز عشقی آنگونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد غرق در حیرتم از این که چرا مانده ام زنده هنوز گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خودم می گویم آن که جانم را سوخت یاد می ارد از این بنده هنوز؟ سخت جانی را بین که نمردم از هجر مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت بعد تو لیک پس از آن همه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز....... حمید مصدق
+ نوشته شده توسط مصطفی نجاتی پور در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت
22:7 |
|
|